عاشقان بلافصل
دوستت دارم بی بهانه ای بهانه
گلاب ناب را بوي توباشد غزل نقاشي روي توباشد گلوبندي شود زرین وزیبا به هرگردن كه بازوي توباشد چمن شادابي روي تودارد بهارنسترن بوي تودارد غزل باغمزه نيلوفرينش نشان پيچش موي تودارد سخاوتمندوسرسبزي چوجنگل فروغ افروز هربزمی چومشعل به گلبرگ گل رز می نما یی میا ن لا یه تن پوش مخمّل تلاوت كن كلامت را به گوشم كه دل بسته به آهنگ سروشم نگاهم كن كه طعم زندگي را زشهد ناب چشمانت بنوشم احمد کاظمیان به نام خدا در تو راه می افتم و به اندازه ی تمام خیابانها , خیس خواهم شد , از بارانی که قرارمان بود ... برای روزهایم , نقشه ای ندارم که بر باد رود ... بر باد , همین لحظه هاییست که بی تو خاطره خواهد شد . به نام خدا گفتم که نیا ،آمدی وگند زدی تو وسوسه را به عشق پیوند زدی جرم من بیچاره همین بود که تو آرامتر از همیشه لبخند زدی صابر به نام خدا شعر بود و من و تصوير خيالي از تو باغ بود و دوسه تا برگ نهالي از تو من غزل بودم وتو ماه ولي در دل من پاسخم مانده پس طرح سئوالي از تو تو درون مايه ي انبوه غزل هاي مني مي چكم در غزلي پيش اهالي از تو سالها در خم ابروي تو جا خوش كردم تا مگر باز بگيرم پروبالي از تو بي تو اي ماه صفت باز گل انداخته است صورت عشق در اميد محالي از تو موج برداشته گلهاي نگاهم آري مي نشينم كه تو يك روز مرا برداري مي نشينم كه غزلهاي دل سوخته ام تو بخواني و ببيني كه چه اندوخته ام شاه بيت دل من قافيه پرداز شماست چه رديفي به لب خانه برانداز شماست از تو در هر غزلم رود رواني جاريست عشق تنها تو و در چشم شما تكراريست تارو پود دل من رج رج داريست بلند تا ببافند شبي نقشه ي قالي از تو بخدا عيب من از پاي نرفتن ها نيست مانده ام تازه كنم راه مجالي از تو همه بي طاقتيم دوري چشمان شماست كاش هرگز نكشم طرح ملالي از تو خواستي مال تو باشم وخدا خواست كه من نقش بندم ته يك كوزه ي خالي از تو ... به نام خداوند هستی بخش برای من درشهر مرا دوباره بردار زدند این قوم که عشق را زار زدند روزی تو غزلخوانی من می فهمی که در سر هر کوچه مرا جار زدند برای دوست ما مقصد هر نگاهمان مثل هم است سرچشمه دیدگاهمان مثل هم است با این همه تشبیه یقین دارم که بی شک همه اشتباهمان مثل هم است برای دوستان من عاقبت ترانه را می فهمم معنای تو وبهانه را می فهمم با من ننشین که مفت مجرم نشوی من خنده زیرکانه را می فهمم برای بزرگان آن روز که عشق از شما دم می زد معلوم نشد چرا به ماکم می زد یک سیب ودوتا گاز... از آن تا امروز شد حربه ای که طعنه برآدم می زد برای تو چشم تو شده مشکل هرروز دلم موی تو عذاب خانمان سوز دلم احساس تو از بس که تخیل دارد در مدرسه هست دانش آموز دلم برای آن ها کوچه گز می کنم به شوق شما تا حکایت به انتها برسد بی نهایت صدای من خم شد تا به گوش خود خدا برسد برای همه درراه تو تاول زده پاهای دلم لطفن تو بمان برای امضای دلم این دفعه اگر خدا بخواهد من هم دنبال تو می روم به دریای دلم ... با مژگانت قایقی خواهم ساخت به وسعت دو رنگین کمان بر قامت نگاه ارغوانی ات من به مهمانی آفتاب می روم دوستت دارم نازنینم شادي هايم هديه به تو"اندك بودنش را خرده مگير" اين تمام سهمم از روزگار است. دوستتدارم انتخابی است که کردیم برای خودمان این وآن هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند غم نداریم بزرگ است خدای خودمان دوست دارم بروم سربه سرم نگـــذارید گریه ام را به حســاب سفرم نگـــذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگـــذارید این قدر آینه ها را به رخ من نکشیــد این قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذارید چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور وبرم نگذارید آخرین حرف من این است،زمینی نشوید فقط... از حال زمین بی خبرم نگــذارید . اما... من دوباره آمدم...
| Design By : Pichak |

